تبليغاتX
شب...کویر...سکوت

شب...کویر...سکوت

do you think love never fails?
do you think if anyone had said you" i love you"
or anyone had said you "just you is in my life"
its true?
you think if two body said to eachother i love you its end?
NO!
everything maybe change as twinkle
as fast as you can't understand what happen till days
but be sure
there is not any other way
just you will love
just you will been loved
but in the depth of your mind
stick that:
THE LOVE IS A WORSE LIE YOU EVER HEARED
...
times ago
i love a girl
but that girl
said to me she love anyone else
i had no way
all ways blocked
and
i forced to forget she
i forced to forget my love
i forced to forget myself
and after that
i never believed
that love can be happen
but i hope
it's not true
i hope the love have a way
way to my heart
broken heart
and i hope
if i ever see she
she says me
that she loves me
says me
that she will be with me
says that every thing was a coasting
coasting that end
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 13:42  توسط تک ستاره  | 

 

خسته ام از اين كوير اين كوير كور و پير

اين هبوط بي دليل اين سقوط ناگريز

اسمان بي طرف بادهاي بي طرف

ابرهاي سر به راه بيدهاي سر به زير

اي نظاره ي شگفتاي نگاه ناگهان

اي هماره در نظر اي هنوز بي نظير

ايه ايه ات صريح سوره سوره ات فصيح

مثل خطي از هبوط مثل سطري از كوير

مثل شعر ناگهان مثلر گريه بي امان

مثل لحظه هاي وحي اجتناب ناپذير

اي مسافر غريب در ديار خويشتن

با تو آشنا شدم با تو در همين مسير

از كوير سوت و كور تا مرا صدا زدي

ديدمت ولي چه دور ديدمت ولي چه دير

اين تويي در آن طرف پشت ميله ها رها

اين منم در اين طرف پشت ميله ها اسير

دست خسته مرا مثل كودكي بگير

با خودت مرا ببر خسته ام از اين كوير

قيصر امين پور

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 18:48  توسط تک ستاره  | 

در فراسوي دل مشغولي زميني ها

كسي است ازمن به من نزديك تر

و من در ارزوي او پر ميكشم به عمق دلتنگي

و تو بي خبر از من و دلتنگي

مي گذراني دنيا را با دل مشغولي هايت

و تنها من .................

در انديشه هاي دور و درازم با تو

شبهاي پرستاره را با طلوع خورشيد بدرود گويم

محرم اسرار دلدادگي ام به دور از زميني هاست

در اوج اسمان اما..........

او از تو به من نزديكتر

و من در نجواي شبانه قصه ي دلدادگي گويم و نشاني خانه ي معشوق جويم از او

گويد خانه اي است بي الايش در زميني پاك

كه فرشتگان انجا را بوسه باران كردند

و عشاق بر گرد ان در طواف اند

و من هر شب در اوج اسمان بر گرد عاشق ترين عاشق در طوافم

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 18:46  توسط تک ستاره  | 

 

دلم هواي اسمان را كرده است هرشب و هرشب هوايي اش ميشوم اما امشب فرق دارد از زير سقف كوچك خانه زميني ام به زير سقف بزرگ خانه اسماني ام ميروم ‍‍‍‍پاسي ازشب گذشته است نسيم خنكي مي وزدوعلفزار را به رقص واميدارد ماه تابان فانوس راهم وشكارچي آسمان راهنماي راهم با همان عشوه گري هميشگي بر اين گنبدكبود فرمانروايي مي كند به ناگاه شهابي اين عشوه گري را كامل مي كند.....واما هفت خواهر همچنان در كنار يكديگر شاد و خرسندند و با چشمكشان مرا به مهماني اسمان دعوت مي كنند هوهوي باد موسيقي شبانه مان مي شود و هفت خواهر در كنار يكديگر مي رقصند چنگ رومي  نيز به ياري باد مي ايد و موسيقي دلرباي اسمان را مينوازد اسمان نيز با چند شهاب اتش بازي اين مهماني  را به را ه مي اندازند حالا ديگر حتي ملكه ي اسمان نيز غرور

اشراقي اش را فراموش كرده و به  مهماني اسمان  امده است از اين زميني ها رها

ميشوم اوج ميگيرم  انقدر بالا ميروم . . .   ........ انقدر بالا ..... تا بلاخره در كنار جبار

ارام مي گيرم ............. و خدا در اين نزديكيست .

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 18:46  توسط تک ستاره  | 

شب ها كه دريا، مي كوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

***

شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ،

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛

***

شب ها كه مي ريخت، خون شقايق،

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛

***

شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ

در پاي آتش، دل هاي ياران؛

***

شب ها كه بوديم، در غربت دشت

بوي سحر را، چشم انتظاران؛

***

شب ها كه غمناك، با آتش دل،

ره مي سپرديم، در زير باران؛

غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد

چشم ستاره، در روزگاران !

***

اي صبح روشن ! چشم و دل من

روي خوشت را آئينه داران !

بازآ كه پر كرد، چون خنده تو

آفاق شب را، بانگ سواران !

*****

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 18:44  توسط تک ستاره  | 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند.

 

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

همچنان خواهم راند.

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا- پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

 

همچنان خواهم راند.

همچنان  خواهم راند :

دور باید شد دور .

مرد آن شهر اساطیر نداشت.

زن آن به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.

 

هیچ آیینه ی تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد.

چاله آبی حتی مشعلی را ننمود.

دور باید شد دور.

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست.

 

همچنان خواهم راند.

همچنان  خواهم راند.

 

پشت دریا ها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.

بام ها جای کبوترهایی است که به فواره ی هوش بشری می نگرند.

 

دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتی است.

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله به یک خواب لطیف.

 

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.

 

 پشت دریا ها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

 

پشت دریا ها شهری است !

قایقی باید ساخت.                

                                                 سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 18:43  توسط تک ستاره  | 

ندائي از عمق وجودم مرا بي امان ندا مي دهد كه : نشنو !
به هيچ آوازي گوش نده !
از ميانِ بي شمار رنگهاي فريب اين دنيا
چشم به هيچ رنگي جز آسمانِ پاك آبي ندوز !
جهان برايم ديگر هيچ ندارد و من بي نياز شده ام
اما نه از روي بي نيازي ، كه از روي نداشتن و نخواستن
زندگي ، كوچكتر از آنست كه
مرا برنجاند و زشت تر از آنكه دلم بلرزد
هستي ، تهي تر از آنكه
بدست آوردني مرا زبون سازد
و من تهيدست تر از آنكه از دست دادني مرا بترساند
در خاكِ پر بركت درد ريشه بسته ام
با انتظار قد كشيده ام و تنهايی خانه دلم شده ...

دكتر علی شريعتی

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 21:58  توسط تک ستاره  |